بنگر! مرا حد زده اند

این روزها

از من آتشی میریزد، از تو تبی بالا میرود

من در تنپوشی سپید می آرمم و تو در هاله ای از نور پنهان میشوی.

پدر روحانی ام

تردید نکن، آزادی فاسق من است، این روزها

که در هر کوچه، هر برزن

گلوله می زایم

بر هر بوم

درد را

این شب ها

داد را حامله میشوم.

این بار چرا؟ این بار که بازوبند را برپیشانی بسته بودم!

این بار هم؛

سهراب ام پدر.

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
سحر

مي دانم... من دير رسيدم... خيلي دير... خيلي... يک بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوي هاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو... چه بسا چيزي را ناخوش داشته باشيد وآن به سود شماباشد و چه بسا چيزي را خوش داشته باشيد و آن به زيان شما باشد و خداوند مي داند و شما نمي دانيد. سلام ... زيبايي دنيا تقديم شما حالت خوبه ؟ دلتنگ بودم و دوباره يه سري به وبم زدم اگر دوست داشتي يه سري به كلبه ي تنهايي من بزن و ... ! منتظر حرف دل شما هم هستم ... موفق باشين ...لينكهاي جديد هم گذاشتم.... التماس دعا به اميد ديدار ...