این روزها

از من آتشی میریزد، از تو تبی بالا میرود

من در تنپوشی سپید می آرمم و تو در هاله ای از نور پنهان میشوی.

پدر روحانی ام

تردید نکن، آزادی فاسق من است، این روزها

که در هر کوچه، هر برزن

گلوله می زایم

بر هر بوم

درد را

این شب ها

داد را حامله میشوم.

این بار چرا؟ این بار که بازوبند را برپیشانی بسته بودم!

این بار هم؛

سهراب ام پدر.