تو چون شعری دنیا را به رفتن می‌گماری

من چون وردی نیاز را به شدن

و هنگامی که چون خاطره در هم بُر می‌خوریم

دنیا به احترام آنی درنگ می‌کند

ای سرزمین موعود

آنِ کیستی؟

آنگاه که مرزها را درمی‌نوردیدم نشانه‌های تو را جسته‌ام

بگو

من تا کرانه‌های تو خواهم تاخت

و اقصای دور تو را فتح خواهم کرد

آنگاه مردمان نام مرا بر پشت چهره تو بر جای جای خاکت سکه می‌زنند

و در میانه در کشاکش رخداد‌های بی‌مانند رودی را به نام من خواهند نامید

بنشین بامن که داستان آن روز بزرگ را بسراییم