نسیم می‌وزد ز راه
و من میان باغها
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ‌ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ‌ ـ‌ ـ‌ ـ ـ ـ ـ ـ
به گرد هر گلی دمی
طواف می‌کند نسیم
و نرمه نرمه گوش را
ز یاد یار آشنای باغ
سحر می‌کند
چنان چو مادری
نسیم
می کشد
دست خویش را
به جلد خشک و سخت و چاک‌چاک هر بنی
که قلب سالهاست زنده‌شان
ز شرم و شوق
گریه می‌کند
کدام شاه قصه‌ها
به باغ می‌کند جلوس
که دختران باغ را نسیم
به دست خود عروس می‌کند
به گوش لاله هرچه گفت
بی‌خیال
محرمانه بود !
که لاله سرخ سرخ سرخ می‌شود
به خلوتی نظاره‌گر نشسته ام
که سیر باغ را تمام کرده
این نسیم
قدم‌زنان و عشوه‌گر
ـ چنان که خبط هم نکرده هیچ ـ
می‌آید او به سوی من
سراغ من
هنوز هیچ هم نگفته‌ام ،
خموش خود
به سوی من هجوم می‌برد
ـ و زیر لب چه خنده‌ها که می‌کند
و دست را که باز می‌کنم
نسیم می‌دمد به روی من
و سخت می‌فشاردم
من و نسیم
چه رقص‌ها که می‌کنیم
و او
به زیر جلد من نفوذ می‌کند
به روی پوستم
از دم نسیم
بهار می‌دمد
جوانه می‌زند
***
دوباره چشم را که باز می‌کنم
نسیم رفته دورتر
سوی پیر باغ

سلام می‌کند نسیم
جواب می‌دهد چنار

بهار می‌وزد ، بهار !!!