با تو سخن خواهم گفت
من با زبان آب
يا شاهراه اشک

چشمان خيره خود را
بر تار تار گيسوی کوتاهت
خواهم دوخت
با چنگ قوس و قزح خواهمت سرود
و با لای لای قصه های باد
می خواهمت غنود

گهگاه هديه خواهمت آورد
از شعر و شاپرک
گهگاه خواهمت آراست
از شبنم نياز
من خاک قدس حريمت را
هر رو ز با توتيای چشم
جاروب می کنم بدان (هر روز )
اينها ه يک اميد
يک روز تو برای خاطر من
غنچه خواهی کرد