این شعر اولین شعر من است که جرات کردم به کسی نشون بدم . فکر کنم هنوز برگه ای را که مرحوم احمد بورقانی در مورد شعر من نوشته بود باید داشته باشم . شعر در فضای خاصی سروده شده بود که الان هم شاید با کمی تغییر وجود دارد . گرچه بودند نوشته هایی از من که بیشتر دوستشون داشتم، احساس من در مورد این یکی متفاوت است :
چشمها خیره به چرخ و فلکی زرین است که به انوار طلایی خزان آذین است
گوشها یکسره مدهوش نوایی خاموش بی خبر کز پس سر جنگ رخ و فرزین است

جنگ نور و برهموت
جنگ آب و خشکی
جنگ بیهوده سعی و صلوات
- که به یک سوی روان باید بود !-
جنگ عیسی با عهد عتیق
جنگ تسبیح با عقد عقیق
جنگ داد و فریاد
جنگ فریاد و فغان
آه کو بت شکنی کز پس این افسونها
بانگ آرد مردم
غمتان
خواب در چشم ترم می شکند ؟
می چکد خون ز قلم
می رود پای علم
بانگ آرد دگرین بار حسین :
یاور من به کدامین طرف است ؟

باد تندی ز زمین خاسته است که به خود تخم خلا داشته است
شکند شاخ نهال گل سرخ که پریروز پدر بر تن ما کاشته است

آری اشک است که از راه خدا می آید
وای تیغ است که بر چشم زمین می بارد
شعرها خشکیده قصه ها پزمرده
کفتر باغ ادب بال به رفتن بگشود
***
مادر ای مام وطن
مادر این قلی ز کف رفته خود
بده تا آینه دهر بدان پاک کنم
دست وحدت به من خالی ده
تا که نامت به در خانه افلاک کنم
شاید این آخر شعرم باشد
شاید این قلب ز کف رفته خود
این ز بیماری و سرما مرده
شاید این از تک و تا افتاده ، این دل سرما زده را
- من باید –
این ز بی عشقی و صدرنگی دنیا مرده
این دل سرد
این این این این را این را
به زمین لجن و سرد تعصب خاک کنم

 


این شعر را بدون دستکاری و همانطور خام که بود برایتان نوشتم . گرچه از اولین کارهای من است ولی خودم که دوستش دارم . با خودم فکر میکنم در کشور از 4 سال پیش چقدر عوض شده ایم .