| آميرزا | |
|
وبلاگ شعرهای آميرزا
|
|
منزل
نوشته دونی پست الكترونيك لینک های جدیدی که میخوانم دوستان هم دانشگاهی لطفا به اينجا مراجعه کنيِد !! بلاگ های علم و صنعتی ها
يعقوب کشاورز
|
جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠
فتح بهشت
¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. دوشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٩
سال بد
نه دستی ، نه دوستی ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۱۱:٠۳ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
ما؛ لابلای باران
اینجا بهجای باران از مردمان زندگی میبارد از چشمها امید از دستها تلاش اینجا بهجای باران چشمان مردمان در جستجوی نان به ابرها میآویزد تهران بهجای باران؛ چناران خود را با ارّه برقی میکند مهمان سیراب نمیمیریم تا تاریخ با ما تمام خاطرات تشنگیاش را ورق کند باشد باران تمام قصّه ما نیست روزی که سیل ما میدان به میدان شهر بر شاخه شاخه هر بن چنار آب را امضا کند باران داستانمان را بر خیابانها خواهد سرشت. ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۱٢:۱۱ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۸
باردار
خنده ات بود یا چشمانت و شاید قطره ناگزیر اشکت هرچه بود آنچنان ژرف بر من وارد شد که من تو را باردار شدم و سال هاست یاد تو را فارغ نمی شوم. ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٥:٢٠ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. سهشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸
عصیان منطقی!
قبول!! کلاه تو قاضی، دادستان و حتّی وکیل .... حالا .... اشکال از ما بود که پرده ها را دریدیم یا تو که پرده ها را دوختی؟
¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٩:٥٩ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. سهشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸
بنگر! مرا حد زده اند
این روزها از من آتشی میریزد، از تو تبی بالا میرود من در تنپوشی سپید می آرمم و تو در هاله ای از نور پنهان میشوی. پدر روحانی ام تردید نکن، آزادی فاسق من است، این روزها که در هر کوچه، هر برزن گلوله می زایم بر هر بوم درد را این شب ها داد را حامله میشوم. این بار چرا؟ این بار که بازوبند را برپیشانی بسته بودم! این بار هم؛ سهراب ام پدر.
¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٩:٠٧ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٧
از رفتن
دوری اگر فرجام ناگزیر ماست، من میروم، تو بمان من اگر بروم سایه ای کم میشود و تو اگر، سایه هایی ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٤:٢٦ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. دوشنبه ٢ دی ،۱۳۸٧
معصومانه، مومنانه
ما روسپیان مسلمان نه شبها، نه پستوها ما روسپیان مسلمان نه شرم و نه دشنامها ما مومنانه در تسلسل شبها و روزها با وضو هر گوشه هر لحظه دنیای رنگی رویاهامان راعرضه میکنیم ما عصمت یک خواسته دیرین و شیرین را با هرچه مشتری هبه خواهد کرد ما آرزوی کهنهای را تاخت میزنیم ما روسپیان مسلمان ما؛ برای نان.
¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٩:٥۸ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥
شعر
از شهر ما بهار می رود ، لختی چون به تماشای باغ ننشستیم حیران میان نان و مان و نشئه فردا از دستمان بهار می ریزد +++++++ از سردِ بستر شبها و روزها مایوس و سر به فرو یار می رود ما روزه دارِ کام و بر تنمان، خونابه و غبار - از دست روزگار ! حتّی آغوش خشک و خالی خود را بر سفره اش به مائده ننشاندیم از بین راه های هزار و ندیدنی تنها نشانی او را نرفته ایم بین تمامی بتهای ناگزیر تنها ردای خاکی او را نپوییدیم +++++++ از جمع ناجمع و جور ما آخر قرار می رود اینجور ناسپاس، این قدر ناشناس حتّی به بدرقه نسپردیم حتّی به تعزیه ننشستیم یکروز جای خالی او را انگشت یا به دهان یه به ره-نشان افسوس می خوریم کابوس می کنیم +++++++ از ما بهار و یار و قرار می رود. ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥
من پروانه ات ميشم
طالع این بود که مستانه شوم، تارک زندگی و خانه شوم شاید آن روز که ماهت دیدم، نوبتم بود که دیوانه شوم ای تمنات تب و تابم و سوز، شعله ات در دلم آتش افروز مهربان باش و در آغوشم گیر، آن قَدَر سخت که پروانه شوم ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٩:۳٩ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥
از دست نوشته های قدیمی
من ستاره نخواهم شد ستاره ای که چشم به او می دوزند شاید دلشان از چشمک گاه گاهش آب شود اما آنها می روند و او همیشه در تارک می ماند من شهاب خواهم شد که گرچه زود می رود اما آرزوی هر که او را دیده بر آورده می کُند.
****************** آی از شعر مرا تو فقط جا ماندی که جهان را کافیست اینچنین میراثی
¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. سهشنبه ٥ دی ،۱۳۸٥
ياد کن
شاید به یک ترانه تنت را سرشته اند آهنگ یک غزل به لبانت نوشته اند زان اشک بی بهانه دلم رفت و شد یقین چشمانت آشیانه صدها فرشته اند ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۱۱:٥٢ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥
ما بين دست های به هم خورده مان گره، سنگی است فاصله
این شاید روی سنگ مزار عزیزی حک بشه: رفتی و فرش زیر پای تو پردیس می کنند در خانه یاد روی خوب تو تدریس می کنند اینجاگرفته جای،مادرم،آسان گذر مکن این خاک را ملائکه تقدیس می کنند خاله، چقدر رفتن تو برای من سخت شد. ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٩:٥٩ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥
برای گلی که می خواند
شاید سفر کنم، بروم، بی نشان شوم شاید دچار سردی دست زمان شوم کافیست عطرت از اینجا گذر کند تا من هوس کنم که کمی باغبان شوم ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥
دیروز آمدم
دیروز از سفرِ دور آمدم مردان همیشه در سفر، شناسانده می شوند از هر کجا برای تو سوغات، ارمغان تنها اگر دمی، زیر لحاف غفلت و اگاهی، پنهانم کن از ماورای دور، تاریخ را چریده و پرخون آهنگ چرخهای فلک را از طین و تایپه تردید و درد و دغدغه ی اهل اورشلیم تابوت عهد خدا از لوس آنجلس و افسون آتیه ای گنگ، از غرب دور دست تنها مرا نران در دشتهای بسیار که رانده ام جایی، ایمان کهنه را با نقشه تمام جهان تاق می زدند از کوه های بسی که با کفش آهنین رد می شدم یک جا به جای خنده به من عقل داده اند دریای اشک ها که همه، نوش نوش نوش … با عصمتم در عرشه تا سپیده همه نرد می زدیم آرام پخته شدم و پخته تر شدم، در استوا تا آنکه هرچه زینت و آذین بر قلب داغ تبم بود، سوخت سوخت هرگز کسی، چرا در این راه دور، دور نشناخت پس مرا؟ ****************************** دیروز از سفر دور آمدم مادر چرا جمدان باز بر در است؟ ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۳:۱٦ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. سهشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥
سلام بر گشايش
عید مبارک ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۸:٤٤ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. سهشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥
عيد
فطر مبارک.
¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۸:٢۳ ق.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥
لاهوت می خری؟
از دستهای داغ تبم، پایین که می روی تاریخ زاهدانه ام را آتش که می کشی باید پرده ها را بکشم آسمان این روزها از پنجره ام بد هیزی می کند. ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ۱٠:٠٩ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تدبير کن
دل من غم دارد ديده ام نم دارد بی صدا می گريم نفسم کم دارد ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٧:٤٧ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥
سارا
چندی است روزها تب مهتاب می کنم نام تو را به صحن دلم باب می کنم صحبت نمی توانم و بر اين لب خموش طعم لبان سرخ تو را قاب می کنم ¤ نوشته ای از amir abolhassani در ساعت ٩:٥٠ ب.ظ ؛ تا بعد و بعد تر. [ خانه | بايگانی | نامه به آميرزا ]
|
استفاده از نوشته ها و اشعار این وبلاگ با اشاره به نام
شاعر
اشکالی ندارد
بی زحمت به هم سر بزنيد
اولین مطلب این وبلاگ در تاریخ 23 بهمن 1381 نوشته شد
دوستان من: محمد جباري (نفرين ابدي بر خواننده اين برگها ( به اين بلاگ ها سر ميزنم: دنيای من...نه زندگی من و شايد دوران من
|
|
